تبليغاتX
داوطلابانه

داوطلابانه

۱۳ آبان! روز دانش آموز! تسخیر لانه جاسوسی! آتیش زدن پرچم آمریکا! مرگ بر آمریکا! مرگ بر اسرائیل! مرگ بر انگلیس!

کلمات بالا کارایی بود که هر ساله تو مدارس در روز ۱۳ آبان انجام می دادند اما امسال! ورق برگشته بود من یک ماه داشتم رو مخ مامان و بابام راه می رفتم که اجازه بگیرم امروز برم راهپیمایی اما نتونستم ولی تو مدرسه موفق شدیم یه کارایی بکنیم:

زنگ تفریح اول خورد و هیچ خبری نشد خیلی بی سروصدا رفتیم پائین اما خیلی بی سرو صدا بر نگشتیم توی کلاس نشسته بودم و داشتم یه تمرین می نوشتم که دیدم همه راه افتادن به سمت راهرو منم بلند شدم رفتم دیدم بچه ها توی راهرو دارن الله اکبر و میر حسین یا حسین می گن! ما هم با اونا هم صدا شدیم تا اینکه ناظما اومدن بالا و شروع به سوت زدن کردن تا اینکه بتونن بچه ها رو بفرستن سر کلاس که تقریبا موفق شدن اما همین طور پیش نرفت! دبیرا اومدن سرکلاس و درس دادن از پائین چند تا از بچه های بسیجی و فرزانه رو صدا کردن که برن برای اجرای برنامه اول مخالفت کردیم و گفتیم که نرن بهتره اما بعد تصمیم گرفتیم که بچه ها برن ولی برنامه ها رو عوض کنن! بچه ها رفتن ما هم بالا داشتیم با بچه های دیگه هماهنگ می کردیم که چه کارایی بکنیم بعد از نیم ساعت همه بچه های کلاس رفتیم نمازخونه...

بقیشو هر کی دوس داره توی ادامه مطلب بخونه...


ادامــه مـطــلــب

+ نوشته شده در Wed 4 Nov 2009 6:53 PM توسط davtalabebahoosh |

۸/۸/۸۸ مبارک!

+ نوشته شده در Fri 30 Oct 2009 8:7 PM توسط davtalabebahoosh |

خدایا! آره می دونم ازت دور شدم خیلیم دور شدم تو ازم دور نشو! منو به حال خودم رها نکن! خسته ام !تنهام! دیگه هیچکس به من نمی تونه کمک کنه جز تو! می دونم تقصیر خودمه! می دونم که اون یکی، دوباری که به خودم اومدم تو خواستی؟! می دونم خودم نخواستم ازت کمک بگیرم !٬آره! می دونم! همه چیزو می دونم! مغرور شدم! خیلیم مغرور شدم! ازت کمک نگرفتم چون می خواستم خودم حلش کنم! آره می دونم! از اولش می دونستم که نمی تونم! می دونستم که شکست می خورم و از پسش بر نمیام! ولی لج کردم لج کردم و الان داغونم! دیگه هم نمی تونم تحمل کنم! می دونستی این طوری میشه و نخواستی! ولی حالا که لج کردم باهام لج نکن من طاتش رو ندارم! خسته تر از اونیم که بتونم دووم بیارم اگه ولم کنی اون وقته که... نمی دونم دارم چیکار می کنم تهدیده؟ نه التماسه تا یه تهدید! بابا! دیگههههههههههههه نمی تونم! خسته شدم! بسم دیگه !چییکار کنم هنوز دلم می خواد لجبازی کنم دلم می خواد خودم، تنهای تنها! بدون کمک هیچکس حلش کنم حتی بدون کمک تو! ولی می دونم نمی شه اگه می شد به هرکسی رو نمیزدم و از هرکسی کمک  نمی خواستم سردرگمم وای خدایا! خدا جونم کمکم کن ! 

+ نوشته شده در Tue 27 Oct 2009 8:52 PM توسط davtalabebahoosh |

دلم گرفته در حد بوندس لیگا! خیلی غمناکم! خواهرم ۵شنبه ازدواج کرد و رفت دلم براش خیی تنگه (حالا ۵ ساعت پیش دیدمشا) ولی واقعا خیلی گرفتم آخه خیلی بهش وابسته بودم. از طرفیم دلم واسه یکی از دوستام تنگ شده ازش خبری ندارم+ سرماخردم. واقعا دیگه نمی دونم چیکار کنم فکر کنم یکی از دوستامم ناراحت کردم دارم دیوونه می شم!

خدااااااااااااااااااااااااااااااااااایاااااااااااااااااااااااااااااااا هنگ کردم 

+ نوشته شده در Mon 19 Oct 2009 0:1 AM توسط davtalabebahoosh |

سلام

امروز ۷ مهره( اشتباه نکن تقویم می دونم دارید!) یک سال گذشت ( از چی؟؟)

یک سال از اون روز تلخ گذشت! روزی که خیلی خوشحال داشتم می رفتم مدرسه ولی یه اتفاق اون رو تلخش کرد، شادیم رو به غمگینی تبدیل کرد! وقتی داشتم می رفتم مدرسه یه آدم ( می شه اسمش رو آدم گذاشت؟) روم چاقو کشید! اما این چیزی نبود که خیلی ناراحتم کرد، از دست دادن پولم هم ناراحت کندده بود ولی نه به اندازه این که به کسی فکر می کنی باید امنیت تو رو تامین کنه میگی چه اتفاقی واست افتاده با نیشخند برگرده بهت بگه اگه دفعه بعد دیدیش بزنگ به پلیس! واقعا برام گرون تموم شد و از اون روز دیگه هیچ وقت به یه پلیس به چشم مامور برقراری امنیت نگاه نکردم!

خوب دیگه چیزی بود که گذشته و خوش بختانه دیگه هم ندیدمش پس دیگه نباید بهش فکر کنم.

خوب یه هفتست که میریم مدرسه! واقعا خوش حالم که مدرسم رو عوض کردم. احساس می کنم تو. روحیم خیلی تاثیر مثبتی داشته ، تا الان هم معلمای خیلی خوبی رو دیدم ( هرچند که برای هر درس ۶۰ دبیر عوض کردن!)

امروز خیلی بود و دیگه امیدوارم نه من و نه هیچ کس دیگه چنین تجربه ای بر نخوره!

+ نوشته شده در Tue 29 Sep 2009 9:2 PM توسط davtalabebahoosh |

سلام

خیلی وقته که دل و دماغ نوشتن و ندارم از طرفی به خار وضع جامعه است که نمی تونم و نمی دونم چی بنویسم از طرفی از وقتی که توی بادو عضو شدم همش اونجام و کمتر می رسم بیام بلاگفا اما خوب از این به بعد بیشتر میام اگه برسم.

خوب همه می دونید که امروز اولین روز مدارس بود. من چند سالی می شد که روز اول رو نمی رفتم یه جورایی حسش نبود اما امسال مجبور شدم برم البته اجبار که نه ولی نمی دونم چرا رفتم. خیلی هم خوب شروع شد از اونجایی که مدرسمو عوض کردم وقتی رفتم مدرسه هرچی توی لیستا دنبال اسمم می گشتم پیداش نمی کردم البته این طوری بهتر شد چون توی کلاسی افتادم که خودم دوست داشتم.

خوب فعلا دیگه نمی دونم چی بنویسم.

پانویس: راستی جمعه تولدمه ها

+ نوشته شده در Wed 23 Sep 2009 8:47 PM توسط davtalabebahoosh |

دكتر علي شريعتي

تاريخ قبرستاني است طولاني و تاريك، ساكت و غمناك، قرن ها از پس قرن ها هم تهي و هم سرد، مرگبار و سياه و نسل ها در پي نسل ها، همه تكراري و همه تقليدي، و زندگي ها، انديشه ها و آرمان ها همه سنتي و موروثي، فرهنگ و تمدن و هنر و ايمان همه مرده ريگ!

ناگاه در ظلمت افسرده و راكد شبي از اين شب هاي پيوسته، آشوبي، لرزه اي، تكان و تبشي كه همه چيز را بر مي شود و همه خواب ها را بر مي آشوبد و نيمه سقف ها را فرو مي ريزد. انقلابي در عمق جان ها و جوششي در قلب وجداني رام و آرام، درد و رنج و حيات و حركت و وحشت و تلاش و درگيري و جهد و عشق و عصيان و ويرانگري و آرمان و تعهد، ايمان و ايثار! نشاه هايي از يك (( توليد بزرگ))، شبي آبستن يك مسيح (ع) اسارتي زاينده يك نجات! همه جا ناگهان، ((حيات و حركت))، آغاز يك زندگي ديگر، پيداست كه فرشتگان خدا همراه آن ((روح)) در اين شب به زمين، به سرزمين، به اين قبرستان تيره و تباه كه در آن انسان ها، همه اسكلت شده اند، فرود آمده اند.

اين شب قدر است.

شب سرنوشت، شب تقدير بر يك انسان نو، آغاز فردايي كه تاريخي نو را بنياد مي كند. اين شب از هزار ماه برتر است، شب مشعري است كه صبح عيد قرباني را در پي دارد و سنگ باران پر شكوه آن سه پايگاه ابليسي را ! شب سياهي كه در كنار دروازه مني است، سرزمين عشق و ايثار و پيروزي!

و تاريخ همه اين ماه هاي مكرر است، ماه هايي همه مكرر يكديگر، سال هايي تهي و عقيم، قرن هايي كه هيچ چيز نمي آفرينند، هيچ پيامي بر لب ندارند، تنها مي گذرند و پير مي كنند و همين و در اين صف طولاني و خاموش، هر از چند شبي ديدار مي گردد كه تاريخ مي سازد،كه انسان نو مي آفريند و شبي كه باران فرشتگان خدايي باريدن مي گيرد، شبي كه آن روح در كالبد زمان مي دمد، شب قدر، شبي كه از هزار ماه برتر است، آنچنان كه بيست و چند سال بعثت محمد (ص) از بيست و چند قرن تاريخ ما برتر بود. سال هايي كه آن روح بر ملتي و نسلي فرود مي آيد،از هزار سال تاريخ وي برتر است. و اكنون ، بر اندام اين اسلام اسكلت شده؛ بر گور اين نسل مدفون و بر قبرستان خاموش ما، نه آن روح فرود آمده است، سياهي و ظلمت و وحشت شبي هست، اما شب قدر؟ شبي كه باران فرو مي بارد، هر قطره اش فرشته اي است كه بر اين كوير خشك و تافته، در كام دانه اي، بوته خشكي و درخت سوخته اي و جان عطشناك مزرعه اي فرو مي افتد و رويش و خرمي و باغ گل سرخ را نويد مي دهد . چه جهل زشتي است در اين شب قدر بودن و در زير اين باران ماندن و قطره اي از آن بر پوست تن و پيشاني و لب و چشم خويش احساس نكردن، خشك و غبار آلود زسيتن و مردن، هر كسي يك تاريخ است. عمر، تاريخ هر انساني است و در اين تاريخ كوتاه فردي، كه ماه ها همه تكراري و سرد و بي معني مي گذرد، گاه شب قدري هس تو در آن همه افق هاي وجودي آدمي فرشته مي بارد و آن روح، روح القدس، جبرئيل پيام آور خدا بر تو نازل مي شودو آنگاه بعثتي، رسالتي و براي ابلاغ، از انزواي زندگي و اعتكاف تفكرو عبادت و خلوت فراغت بلندي كوه فرديت خويش به سراغ خلق فرود آمدي و آنگاه، درگيري و پيكار و رنج و تلاش و هجرت و جهاد و ايثار خويش به پيام! كه پس از خاتميت، پيامبر نيست، اما هر آگاهي وارث پيامبران است! آن ((روح)) اكنون فرود آمده است ، در شب قدر به سر مي بريم.سال ها ، سال هاي شب قدر است، در اين شبي كه جهان ما را در كام خود فروبرده است و آسمان ما را سياه كرده است، باران غيبي باريدن گرفته است، گوش بدهيد؛ زمزمه نرم و خوش آهنگ آن را مي شنويد. حتي صداي روييدن گياهان را در شب اين كوير مي توان شنيد.

سلام بر اين شب، سلام، سلام، سلام... تا آن لحظه كه خورشيد قلب اين سنگستان را بناگاه بشكافد، گل سرخ فلك بر لب هاي فسرده اين افق بشكفد و نهر آفتاب بر زمين تيره ما... و بر ضمير تباه ما نيز جاري گردد، تا صبح بر اين شب سلام!

+ نوشته شده در Sun 13 Sep 2009 5:18 AM توسط davtalabebahoosh |

گفت: خدایا! نماز می خوانم و روزه می گیرم. ذکر می گویم و دعا می کنم. راز می گویم و نیاز می کنم. اما این نیست آن چه تو می خواهی ،دلم راضی نمی شود. می دانم که چیزی بیش از اینها باید کرد.

خدا گفت: آری، چیزی بیش از اینها باید کرد و آنگاه آسمان را بر شانه های او گذاشت و گفت: این است آنچه می خواهم، این که آسمانم را به دوش بگیری.

جوانمرد گفت: سنگین است. سنگین است. سنگین است. شانه هایم دارد می شکند. نزدیک است که آسمانت بر زمین بیافتد!

خدا گفت: یاری بخواه، جهان هرگز از جوانمردان خالی نخواهد بود.

پس جوانمرد فریاد برآورد که ای جوانمردان، یاری ام کنید. عرش خدا بر پشت ما ایستاده است، نیرو کنید و مرد آسا باشید که این بار گران است.

و چنین شد که هر روز کسی از گوشه ای و هر روز کسی از کناری برآمد. کسی که تکه ای از آسمان را بر پشت گرفت.

هزار سال گذشته است و هزاران سال دیگر نیز خواهد گذشت. اما آسمان خدا هر گز به زمین نخواهد افتاد، زیرا جهان هرگز از جوانمردان خالی نخواهد ماند.

"عرفان نظر آهاری"

+ نوشته شده در Mon 7 Sep 2009 5:57 PM توسط davtalabebahoosh |

سلام

یه ماه رمضون دیگه اومد ولی معلوم نیست که آخر این ماه چند نفر واقعا تغییر مثبتی پیدا کنند امیدوارم من از اون دسته باشم.

 

+ نوشته شده در Mon 24 Aug 2009 9:13 PM توسط davtalabebahoosh |

 بابک داد:

 

در هفته اول مردادماه، سي و چند روز بعد از كوچ اجباري از خانه و اختفاء و زندگي مخفي، پسرم دچار «گوش درد» شديدي شد و نيمه هاي شب، مجبور شدم او را به درمانگاه شهرستاني كه آن روزها در يكي از خانه هاي آن مخفي كهشده بوديم ببرم.

داخل درمانگاه، پيرمرد رنجوري را ديدم  زير دستان پسرك نوجوانش را گرفته و نرم نرمك او را از درمانگاه بيرون مي آورد. كمكش كردم. پسرش نمي توانست راه برود و خودش هم جاني نداشت كوله اش كند. من زير بغلش را گرفتم و تقريبا" از زمين بلندش كردم و با خودم كشاندم. چند تاكسي ايستاده بودند اما رقمهايي گفتند كه لابد براي پيرمرد زياد بود و داشت پا به پا ميشد. خواستم پولي به او بدهم اما ديدم پسرم از داروخانه درمانگاه بيرون آمد و داروهايش را كه خريده بود، نشانم داد كه يعني برويم. دكتر به او گفته بود گوشش عفوني شده و با آنتي بيوتيك خوب مي شود و چيز خطرناكي نيست.

به پيرمرد گفتم خودم ميرسونم تون. او و پسرش را نشاندم صندلي عقب و راه افتاديم به سمت حومه جنوبي شهرستان. آرام با اشاره دستش مسير را نشانم مي داد. خيابانها خلوت بود و تند مي راندم. پسرش 17 يا هجده ساله به نظر مي رسيد. گفتم:« اسمت چيه جوون؟» پدرش زير لب جواب داد:«مهدي!» بعد انگار با خودش گفت:«يا مهدي صاحب الزمان! خودت تقاصشو بگير!» گفتم:«ايشالا چيزيش نيست! مهدي جان! تو بايد مقاوم باشي! چيه مثه پيرمردا شدي؟ محكم باش!» گفتم:« تصادف بوده؟ لابد با موتوري چيزي شيطنت كردي ها!» و لبخندي زدم تا فضا عوض شود. اما مثل اينكه همان شوخي من، يك چيز تلخ را در اين پدر و پسر زنده كرد. از توي آينه نگاهشان كردم. ديدم پيرمرد اشك مي ريزد و پسرش به هم ريخته! برگشتم به پسرم نگاهي كردم. او هم تلاشش را كرد تا فضا را عوض كند، برگشت و از «مهدي» پرسيد:« چندسالته مهدي؟ پيش هستي (پيش دانشگاهي) يا سّوم؟» پسرك باز جوابي نداد. در سكوتي سنگين رسيديم به خانه آنها. وقتي پيرمرد خواست پسرش را از ماشين پياده كند، زير لب چيزي گفت كه بدنم را لرزاند. به لهجه محلي گفت. چيزي شبيه اينكه «چه خبر از دل من داري يا مهدي»!؟

تا در خانه كمكشان كردم و ناله هاي ريز «مهدي» زير گوشم بود. گفتم نگفتي چش شده؟ تصادف كرده؟ عمل كرده؟ چي شده؟ پيرمرد اشك مي ريخت! فقط آه مي كشيد و زير لب نفرين مي كرد.كنجكاو شدم بدانم.

پسرم را بردم و گذاشتم خانه پيش خانواده مان و دوباره راه افتادم سراغ خانه پدر «مهدي»! به پيرمرد گفته بودم مي روم و بعد مي آيم و او هم مخالفتي نكرده بود. خواستم برايش مرهمي باشم. مي توانستم اقلا" گوش خوبي براي شنيدن حرفهايش باشم. از گفتگو با مردم شهرهايي كه سفر مي كنم، خيلي چيزها ياد گرفته ام. تلخ يا شيرين، فرقي ندارد. هر كجاي اين سرزمين، شيريني آشنايي با مردم و تلخي ستمي كه هر كدام به نوعي مي كشند، برايم سرشارند از تجربه ها. گاهي چيزي كه مي نويسم، حرف كسي است كه در همدان برايم گفته، يا درددل كسي است در شمال يا اصفهان. خيلي از اينها ديگر حرفهاي شخص من نيستند.حرفها و دردهاي مردماني است كه اينجا و آنجا مي بينم. مردمي كه سهراب سپهري آرزو كرده بود«كاشكي اين مردم، دانه هاي دلشان پيدا بود!» و بلافاصله دريافته بود كه اگر بتواند دانه هاي دل خونين مردم را مانند دانه هاي انار ببيند، شايد تحملش آسان نباشد: «مي پرد در چشمم آب انار!» اين روزها، دانه هاي دل مردمان بسياري را ديده ام، كه سرخ بوده اند و خونين! و «غم»، در دانه هاي دل خونين خيلي از آنها پيداست! شايد براي همين است كه من و پيرمرد، زود جور شديم و او سفره دلش را برايم باز كرد. تو گويي همديگر را سالهاست مي شناسيم.

وقتي رسيدم، خواهر بزرگ «مهدي» در را باز كرد. نمي دانم چرا مرا «آقاي دكتر!» صدا كرد. ديگر اين كلمه از زبانش نيفتاد. من هم مخالفتي نكردم. «عاقله زني» حدودا" 46 ساله بود كه غمي بزرگ در چشمهايش بود. فقط او و مهدي و پدر پيرشان در خانه بودند. چند سالي بود كه مادرشان مرحوم شده بود و مهدي از كودكي، مادر نداشت و اين خواهر دلسوز، برايش مادريها كرده بود. اينكه از كجا شروع كرديم به صحبت و چطور بحث را كشاندم به مريضي «مهدي» و چطور پيرمرد اعتماد كرد سفره دلش را برايم پهن كند، طولاني است. بماند.

بحثهاي حاشيه اي را حذف مي كنم و سرگذشت دردناك پسر 18 ساله اي را مي گويم كه حالا رنج عفونت روده و آسيب جدي مقعد امانش را بريده و افسردگي شديدي دارد و بخصوص خطر بيماري مهلك ايدز هم تهديدش مي كند. بدتر از همه اينكه، از علت اين بيماري و اين جراحتها، حتي خجالت مي كشند به فاميل خود هم حرفي بزنند. اما گشودن عقده دل براي يك مرد غريبه، حداقل اين خوبي را دارد كه دل آدمي را سبك مي كند. پايد پيرمرد به همين دليل، حرفهاي دلمه شده روي دلش را با من گفت و كمي سبك شد.

***

مهدي پارسال با پسر دائي اش به تهران رفت تا كار پيدا كند. چندجايي كارگري كردند و بالاخره در يك پيتزافروشي در خيابان آزادي كاري پيدا كردند و شبها همانجا مي خوابيدند. مهدي درسش را نتوانسته بود ادامه بدهد. عكس خندان او روي طاقچه، زمين تا آسمان با اين پسرك پژمرده و زرد و افسرده حال فرق داشت. در عكس زيبا و خندان بود، با چشماني براق و حالا پيرمردي شده بود كه فقط موهايش سفيد نشده باشد؛ فرتوت و پژمرده.

مهدي روز 25 خرداد به دستور صاحب پيتزافروشي، از عصر مغازه را تعطيل مي كند و از پشت شيشه ها بيرون (راهپيمايي سكوت 25 خرداد) را نگاه مي كند. يك پارچه سبز هم به مچش بسته بود و مهندس موسوي را دوست مي داشت. پسر دائيش گفته او مغازه را سپرد و رفت توي پياده رو و كم كم با موج مردم راه افتاد و دور شد. از آن به بعد پسر دائي، خبري از مهدي نداشت تا بعد از 23 روز سرگرداني پدر مهدي در كلانتريها و دادگاهها، به قول خودش:«يه تيكه گوشت كبود و مريض به ما تحويل دادن و گفتن اين پسرت! زود برگردونش شهرستان وگرنه ...» تهديدش كرده بودند هيچ چيزي از زنداني شدن پسرش و «چيزهاي ديگر!» به كسي نگويد و آن پيرمرد بدبخت هم نگفته بود و حالا هم داشت براي اولين بار، با من درددل مي كرد چون «بالاتر از سياهي هم مگه رنگي هست؟»

مهدي روز اول، تب داشت و هذيان مي گفت. با ديدن خون فراوان در ادرار و مدفوعش، دكتر درمانگاه برايش چند آزمايش نوشت و معاينه هاي دقيق تري كرده بود. بعد از اينكه دكتر معالج،«يواشكي» به پدر مهدي هشدار داده بود كه « طبق آزمايشهايي كه كرديم، پسرت را يك يا چند مرد، با زور مورد تجاوز جنسي قرار داده اند!» پيرمرد از حال رفته بود. «پارگي شديد مقعد» بعد از بارها تجاوز و خونريزي، مقعد و روده هاي او را دچار عفونت شديد كرده بود و بر اساس اين ظواهر مشكوك، دكتر درمانگاه مي خواست «مقامات قانوني» و كلانتري را در جريان «احتمال يك جرم» مثل زورگيري و تجاوز به عنف قرار بدهد كه پيرمرد، ماجراي «زنداني بودن پسرش» را گفته بود و كاغذ آزادي پسرش را نشان دكتر داده بود. دكتر شوكه شده بود و پيرمرد گفته بود ديگر از مقامات قانوني و پليس و مأمور مي ترسد و پسرش بدتر از او شده:« وقتي داشتيم از درمانگاه مي رفتيم، هنوز رنگ صورت آقاي دكتر، مثل گچ سفيد شده بود! فهميده بود همين مأموراي قانون(!)، اين بلاها رو سر مهدي آوردن!»

مهدي از اتفاقات روزهاي زندانش، خيلي كم حرف زده بود. چندباري هم كه مي خواست براي پدرش شرح روزهاي زندانش را بگويد، از شدت هق هق از حال رفته بود و حرفهايش ناتمام مانده بود. ظاهرا" بعد از پايان راپيمايي، در درگيري هاي خيابان آزادي، مهدي در ميان جمعي از معترضان و بسيجيان قرار مي گيرد و هول مي كند. چندين باتوم مي خورد و تا به خودش مي آيد، بدست چند بسيجي مي افتد و حسابي كتكش مي زنند. بعد او و عده اي جوان ديگر را سوار ماشيني كرده و به جايي برده اند كه بر اساس مشخصاتي كه گفته بود بايد «كمپ كهريزك» بوده باشد. چيزهايي كه از سوله ها و قفسه هاي فلزي و ... كفته بود، كساني به پدرش گفته بودند :كمپ كهريزك» بوده. آنجا تعداد بسياري از دستگيرشدگان را در قفسه هاي فلزي زنداني كرده بودند و خوراك روزانه زندانيان، كتك و كابل و آويزان كردن از پاها و شكنجه هاي ديگر بود. فرداي دستگيري، يك مأمور مي آيد و مهدي و يك پسر ديگر را با كتك بيرون مي برد. جلوي بقيه زندانيان فرياد مي زده:«همتونو مثل اينا مي بريم و مي...نيم!» مهدي صداي يك مرد ديگر را شنيده كه گفته: « ببريد حامله شون كنيد اين بچه قرتيا رو!» مهدي را به اتاقكي بردند كه در فقره اول، مورد تجاوز يك مأمور قوي هيكل قرار گرفته و در حين تجاوز، از هوش رفته. بعد دوباره و دوباره. در همان روز، بيشتر از چهار مرتبه او را مورد تجاوز قرار داده بودند و خونريزي او، چنان شديد بوده كه به سلول فلزي و داغي منتقلش مي كنند كه كوچكتر بوده و به غير از «مهدي»، سه چهار پسر جوان ديگر با جراحتهاي شبيه به او در آن زنداني بوده اند. مهدي گفته «كف سلول پر از خون و پر از مگس و بوي تعفن بوده! و يكي از بچه ها انگاري از ديشب مرده بود و مأمورها نفهميده بودند!»

مهدي و چندين جوان ديگر، در طول حدود دو هفته در كمپ كهريزك، براي «آدم شدن!» و «ادب شدن!» بارها مورد تجاوز مأموران قرار گرفته بودند و در نهايت او را به بيمارستاني كه نامش را نمي داند، منتقل كردند. بعد از شتسشو و بخيه پارگي مقعد، او را بدون بستري در بخش، به زندان ناشناخته ديگري در داخل شهر تهران برده اند و بعد از حدود هفت روز گرسنگي و باتوم روزانه(!)، بالاخره او را به قيد ضمانت كتبي مبني بر «اقرار به خوش رفتاري مأموران زندان!» و تعهد به «عدم شركت در هرگونه تجمع و راهپيمايي ضد نظام!»، به پدرش تحويل دادند.

پدر بيچاره بي آنكه از واقعيت جراحتهاي مهدي خبردار باشد، پيكر نيمه جان پسرش را با اتوبوس به شهرستان محل زندگيشان منتقل مي كند و بعد از يك روز، با معاينه دكتر درمانگاه، متوجه اصل جنايتها مي شود.

حالا مهدي افسرده و با نگاهي بي روح و خيره به نقش و نگارهاي قالي، در بسترش خوابيده بود. آن عكس كجا؟ و اين چهره زرد و تكيده كجا؟ خواهرش گوشه اتاق نشسته بود و زير چادرش ضجه ميزد و نفرين مي كرد. آقاي خامنه اي و احمدي نژاد را نفرين مي كرد. چنان پر سوز نفرين مي كرد كه من از نفرين هايش ترسيدم و بر خود لرزيدم و مو بر بدنم راست شد.

آن روز گمانم اول ماه شعبان بود. پدر مهدي زير لب ذكر «يامهدي» مي خواند و دعا مي كرد تا نيمه شعبان، روز ولادت حضرت مهدي، مسئولان نظام تقاص اين ظلم و اين جنايت كثيف را پس بدهند. نمي دانم آن عدالت گستر جهان،«مهدي موعود عج» چه نگاهي به ستمكاري و جنايات نايب خودخوانده اش دارد؟ آيا آن «مهدي» به چشمان بيروح و بدن مجروح اين «مهدي» نگاهي كرده؟ و اگر نگاهش كرده، چه حالي پيدا كرده است آن امام غايب؟

وقتي از خانه پدر «مهدي» بيرون آمدم، ساعت حدود چهار صبح بود. با پيرمرد كلي رفيق شده بودم. اما هرچه اصرار كرد نماندم. دلم گرفته بود و بايد مي زدم بيرون. نفسم در نمي آمد. گمانم يك جاي مسير را اشتباهي رفتم و رسيدم به يك گندمزار. نمي دانم برق رفته بود يا آنجا آنقدر تاريك بود كه هيچ نشاني براي يافتن مسير به چشمم نمي خورد. «شبي تاريك و...» جاده را برگشتم. باز تاريكي بود. ايستادم. به آسمان نگاه كردم. بدنبال يك «كوكب هدايت» در آسمان شب چشم مي دواندم. چرا اين سرزمين، از سياهي ستم و ظلم، چنين تاريك شده؟ چرا نوري از هدايت نمي آيد؟ ما به جبران كدامين اشتباه، اسير اين سياهي شده ايم؟ كجاي مسيرمان را اشتباه رفته ايم؟ سرم را گذاشتم روي فرمان و گريستم.

قبل از رفتن، با تلفن همراهم، از «مهدي» چند عكس گرفتم. از پرونده پزشكي اش، از برگه آزاديش. به اين بهانه كه يك آشنا دارم براي رسيدگي! و قول شرف دادم براي حفظ جان مهدي و خانواده اش، عكسها را به «مقامات مسئول!» نشان ندهم. ببينيد ظلم تا كجاست كه مردم از همين «مقامات مسئول» مي ترسند و اين خانواده زخم خورده، مثل عزرائيل از مأموران نايب امام زمان وحشت دارند! «مهدي» هنوز جلوي نظرم است؛ با همان چشمان بيروحش و زندگي اش كه «نابود» شده و صدها تن مانند او كه شايد داستانشان، در دلهايشان مدفون و مكتوم است و راز خود را با هيچكس نخواهند گفت، از ترس آبرو يا تهديد مقامات مسئول!اين عكسها را براي ارائه به دادگاهي نگه مي دارم كه مطمئن هستم به زودي براي محاكمه سران نظام ضداسلامي و جنايتكاران ضدبشري تشكيل مي شود. مي گويم مطمئنم!

اگر مي پرسيد چرا چنين مطمئن هستم؟ خودم هم نمي دانم چرا؟ فقط مي دانم اركان بارگاه الهي، بيش از اين نمي تواند در مقابل نفرين جانگداز پدر و خواهر رنجديده «مهدي» و آه خود او تاب بياورند. آن ضجه هايي را كه من شنيدم و هنوز مرا هم مي لرزاند، خيلي زودتر از اينها صبر خدا را لبريز مي كنند و با «همت مردم»، بساط ظلم اين نظام فاسد در هم خواهد پيچيد. اطمينان من، از تاثير سوز آن ضجه هاست!

 

برگرفته از وبلاگ ایران نامه

/iranletter.blogfa.com/

+ نوشته شده در Mon 17 Aug 2009 9:10 PM توسط davtalabebahoosh |

X

درود.
هرگز در پاسخ، عاچزانه در نمانده ام
مگر در برابر كسي كه از من پرسيد: تو كيستي؟!


Home .Bahar 20.
Email

Archives

آبان 1388

مهر 1388

شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386


Categories

welcome
شخصی
تبریک
تسلیت
طنز!
کاریکلماتور
شعر از سپهری
از فریدون مشیری
از احمد شاملو
متفرقه
ویژه
سیاسی
اجتماعی


Links

جديدترين خدمات وبلاگ نويسان جوان
امیر ارسی
چکاچک
حسین حیدری
آشنا
چیستا
نیما اکبرپور
مجيد(عكس هاي فوق العاده)
تيوا(love)(دوست جونم)
اشک و لبخند
آسمان پر ستاره
فاصله ها
نسيم كوهستان
آنجا و بازگشت دوباره
آهنگ درخواستي(آقاي محمدرضا)
مشكي پوش تنها
هامون
ميرون
hamzad
قلب شكسته
اين منم در آينه
اهالي احساس (مهران)
ياس (firstlove)
آسمون عشق(من و دوستم)
گیسو
عشق من؛ عاشقم باش
تبسم لحظه ها
مرد تنها
7tarane
دنياي بسكتبال
مسخ
انواع فال
اس ام اس فارسی
کد تغییر شکل موس
منبع کد موزیک برای وبلاگ
قالب های فوق جدید


LinkDump

كد جديد جاوا
ایران نامه
چکمه
آرشیو پیوندهای روزانه



فالنامه حافظ

ابتدا نيت كنيد

سپس براي شادي روح حضرت حافظ يك صلوات بفرستيد

.::.حالا كليد فال را فشار دهيد.::.

براي گرفتن فال خود اينجا را كليك كنيد
دریافت کد فال حافظ برای وبلاگ




آمار سايت



تعداد بازديدها:




Design by : Bahar 20


Music by : Mega Music


بهترین و جدیدترین کد های جاوا